پیامک - اس ام اس مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط حاتم   
يكشنبه ، 18 بهمن 1388 ، 00:48

چند روز پیش دوستی برای من اس ام اس زیبایی فرستاده بود که منهم در جواب اون اس ام اس جوابیه ای دادم . هم اس ام اس دوستم و هم جوابیه ی منو میتونید بخونید.حرفه ای نیستند ولی هرچه هستند حرف دل خودمونه!

دوستم:

زندگی قصه ی عریانی اشک نبود

زندگی داغ دل گل به رخ دشت نبود

زندگی برق نگاه پر تردید نبود

زندگی طرح یه لبخند پر تزویر نبود

زندگی با همه ی تلخی ها

تاکنون برای من هیچ نبود

جواب من:

کجا رفت آن همه پاکی احساس

به لبخندی خوش و دل از غم آزاد

نفسها گرم و مهری بود جاری

چه مانده ای خدا از عشق باقی

شکستیم در خود و کس آگهش نیست

نمیدانیم که ما را عاقبت چیست

فراری از هم و دوریم ز هم ، آه

پی مالیم و هم اندر پی جاه

ز درد و غصه می نالیم و افسوس

نباشد مرهمی بر درد جانسوز

شاد زی

حاتم

 
زندگی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط حاتم   
سه شنبه ، 13 بهمن 1388 ، 16:49

آدم منفی بافی نیستم ، زندگی هم برام با ارزشه و اونو دوست دارم اما شاید بازهم میگم شاید اگر اینطوری نبود قشنگتر بود.شاید اگر اینطور جون  آدم بی ارزش نبود ، این اگر و صدها اگر دیگه نبود بهتر بود اما حالا هست و ما هم فقط یاد گرفتیم بزنیم و در بریم مثل بقیه که اینکارو میکنن .ولی لااقل بذارن تو خلوت خودمون اونی که میدونیم درسته رو بگیم و اون چیزی که درسته رو بخوایم.ولی بدبختانه به خلوت ما هم هم کار دارند و تو خلوتمون هم دوست دارن اونجوری زندگی کنیم که اونا میخوان.بذار هر کاری دوست دارن بکنن ، فکر و عقیده ی ما رو که نمیتونن عوض کنن.می تونن؟

زندگی خیسی چشمان سیاهیست که از

غصه ی دوری آن یار گریست

زندگی برگ درختیست چو من زرد وکبود

که ز فردای خودش بیخبر است

زندگی لحظه و آن لحظه ز من دور چرا؟

سهم من دوری چشمان سیاه تو گل زیباروست

آرزوهایی که به دل زندانیست

همه بر غربت من هم پیمان

شایدم مرگ رسد

و رها سازدم از این غصه و غم

شایدم مرگ رسد...

 
افتاد...! مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط حاتم   
يكشنبه ، 11 بهمن 1388 ، 21:45

وای بر آن روز که خیال بر راه بد افتد و جشمانم به انتظار تو بر در ماند . سوختم زین طعنه های بی اساس که جان و روحم را میتراشد ، تنها سکوتی بر لبان خسته و عطشانم باقی مانده است و آرزویی ناخوانده بر قلب پریشانم میهمان. ما که در راه خویش مطاعیم و امیدوار به آن روز که سیاهی شبهای تیره و تارمان جای خویش را به صبحی  زیبا دلنشین بسپارد . به امید آن روز

از شوق دیدن یار ، شوری به جانم افتاد

مستی بهانه ای شد ، چشمم به یارم افتاد

آن گیسوان برد دل، آسان ز من خدایا

گویی که آتشی باز ،بر قلب زارم افتاد

لرزیدم از سکوت و این وحشت شبانگاه

آری که هجر آن گل، امشب به یادم افتاد

در کوی عاشقانت ، جایی به من ندادند

در بسته اند به رویم ، سنگی به پایم افتاد

پرسیدی از خود ای مه ، چون دل بریدی از من

این رسم عاشقی بود ، آنچه به حالم افتاد

رحمی نکردی آن دم ، بر نعش پاره ام حیف

دیدی به خون شناور ، از عشقت حاتم افتاد

 
نکرد...! مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط حاتم   
چهارشنبه ، 7 بهمن 1388 ، 21:39

در عجبم زین زمانه ی نامراد که هر کس بر آنچه نیست و می پندارد هست ، محق است .در شگفتم که اوقات سیاه زندگی را سرنوشت می پندارند و روزگار خوش را حاصل دسترنج خویش

او چرا وقت غم و غصه مرا یاد نکرد

به نگاهی دل بیچاره ی من شاد نکرد

نگرانش همه جا گشتم و او نیست چرا

ظلم او را به من ، آن شیرین فرهاد نکرد

شکر ایزد که دل از بند قفس گشته رها

ورنه او جان من از قید تن آزاد نکرد

طعم یک بوسه او خواب ربوده ست ز من

آرزویی که به دل ماند و پریزاد نکرد

زخم عشقش به دلم زد چه فراوان آن یار

بر دل خسته کسی اینهمه بیداد نکرد

حاتم از هجر گل خویش چه آسان پژمرد

ولی از اینهمه غم ناله و فریاد نکرد

 
کو...! مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط حاتم   
سه شنبه ، 6 بهمن 1388 ، 02:04

چه سالها و قرنهایی که میگذرد و دل در خیال توست و تو پنهان ز دیده ای و جای در خانه ی قلب من داری.يارا سرگدان کوجه های بی کسيم و تمنای وصال ز تو را دارم .مرا از خویش رها ساز و در بر خویش آسوده ام گردان!

آنکه چشم و دل من سوخت ز هجرانش کو

آنکه جان و تن من گشته پریشانش کو

دل غریبانه درین کنج قفس بیتاب است

یار سوزانده دل و مرهم و درمانش کو

این همه ظلم و ستم با من دلداده چه سود

آنکه دل می برد آن سبزی چشمانش کو

گر که گویم سخن از شورش عشقش در دل

شود این قصه چو شهنامه و پایانش کو

ناله ام را به که گویم که از این خلق عظیم

آنکه فهمد چه بود گرمی دستانش کو

شعرت ای حاتم آشفته چو حافظ گر نیست

آنکه چون توست غمین در غم فقدانش کو